تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

شادی که خدا نمی خواد تو زندگیت باشه

 هرگز اونو از بنده اش طلب نکن.

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت10:11توسط صبا | |

مرگ فقط این نیست که جسمی با چشم های بسته و قلب خاموش را

توی یک جعبه چوبی تا زیر زمین بدرقه می کنند و بعد اشک و خاک رویش

می ریزند تا آرام بگیرد........

نه مرگ فقط این نیست...........

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت10:0توسط صبا | |

*بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی وفا ست*

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت18:53توسط صبا | |

کیمیا جان نمی تونم از سیستم خونه برات کامنت بذارم "با خطای امکان درج جدید وجود نداره روبرو می شم"
نه چرا باید از دستت ناراحت باشم اصلآ اینجور نیست، خواهشآ دیگه این فکرا رو نکن.


من حالم خیلی خوبه و خیلی هم خوشحالم و از دست هیچ احدی هم ناراحت نیستم.
ممنونم از اظهار لطفتون

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت19:25توسط صبا | |

ای ساحل آرام دل
                         ای روح ای گهواره ام

ای همدم آرام دل
                        ای مادرم دلداده ام

ای طالع مسعود دل
                            ای ماه والا گوهرم

   

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت12:14توسط صبا | |

اشتباه نشود روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نخواهد بخشید و من از
آنهایی هستم که اگر روحِ سر فصل عاشقی های دنیا از من آزرده باشد خواب به چشمم
نخواهد آمد، راستی نکند نقاشی های ناشیانهء این قلم فرسوده خاطر نازنینت را رنگ
آزار بزند و نکند گمان کنی من از آن همسفرهایی هستم که میان راه خستگی را بهانه
می کنند و شهامت اعترافش را ندارند. به خدا به سختی قسم می خورم و به سختی هم
می نویسم.
من هنوز همان مسافر روزهای نخستم که اگر گاهی چیزی را فراموش کند از همسفر دانایش
می پرسد و حاضر است تا هر وقت که بخواهی برای ساختن آن قصر رویایی با پنجره های
سرخ، روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند.
خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا، گیریم که روزگار توانایی
دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست او نیست.
نگذار تسلیم معادلهء دل و دیده شویم، نگذار غرور را بهانه کنیم. عشق دارد زیر بی اعتنایی
های من و تو بزرگ می شود، بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم.
و آخر اینکه مواظب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست، باش.
به امید اینکه روزی نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نوشتن را از سرهای ما بیرون کند.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت12:43توسط صبا | |

ارزشها برای اینکه همیشه ارزشمند بمونن باید از ما آدما دوری کنن.

آدما باارزش ترین چیزها رو بی ارزش میکنن.

این طبیعت ما انسان هاست....

تا به بهترین چیزی که می خواستیم می رسیم فقط چند روز برامون با  اهمیته.

بعدش خیلی زود فراموش می کنیم روزی این آرزو چقدر برامون ارزش داشت.

شاید یه روزی سراب می خواست درد دل تنهایشو به ما آدما بگه ولی تا ما آدما رو

شناخت ترجیح داد این دردو توی دلش نگه داره اما از ارزشش کم نشه.

حالا میفهمم سراب چرا همیشه سراب باقی موند....

 

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:7توسط صبا | |

گر چه خسته ام، گر چه دلشکسته ام، باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
تا بگویمت هنوز هم به آن صدای آشنا امید بسته ام.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت11:15توسط صبا | |

اینجا دیدار موج می زند و اوج، هوای پرواز به صعود قلهء یک فتح بی نظیر را کرده است،
خلوص و خلسه در آمیخته اند، چنان که ساحل روی فوران دردِ موج های آواره بی امان
تاب می خود و دستی نامرئی شاید شبیه دست های تو بی آنکه بخواهد بشناسمش
چینی نازک تنهاییم را با طرحی از مخمل رویایی یک پونهء وحشی بند می زند. کسی
حادثه را خبر می کند و عکس احساس برنده شدنم روی حوض بلوری اندیشه می افتد،
باران یک ریز گوی سبقت را از اشک می رباید. صدای موزون و لطیف اسارت یک رها در
قفس آسمان چشم خیره شدگان به سرنوشت را آزار می دهد و من همچنان تا رسیدن
به تو پارو می زنم.
قرار ما تمام جزیره های ناشناخته، نرسیده به هیچ، زیر آلاچیق های آرزو
 جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند، نزدیک خدا، آسمان هفتم
 در همسایگی ملکوت، اوج الهام و رسیدن به آنچه مولانا می جست،
هر کجا که مطمئن می شوم دیگر بی دغدغه تو برای منی.
حالا از دورِ نزدیک، یک ضریح غرق کبوتر، یک طاقچه پُر شعر حضرت حافظ، یک ایوان سرشار
از شمعدانی های صورتی و تا ته دنیای عاشقی را تقدیمت می کنم.
الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه، بی قراریش انقدر سر به فلک
بزنه که نه غرور تو بشکنه، نه دل اون، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه
که تو می خوای.

                                   نیمه ی شعبان مبارک.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت19:27توسط صبا | |

باید از محشر گذشت. لجنزاری که دیدم سزای صخره هاست!
گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است! عذر می خواهم پری!
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ.....
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کند.....!
شاخه ذلفی گو مباش، آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست!
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو! یک شب مهتابی از این تنگنای
بی فراز کوه ها پر می زنم.
میگذارم میروم، ناله خود میبرم، درد سر کم می کنم....
چشم هایی خیره می پاید مرا ، غرش تمساح می آید به گوش، کبر فرعون و سحر
صامریست!
دست موسی و محمد با من است!
میرویم وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتیست، صبح چندان دور نیست.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت11:38توسط صبا | |